تبليغاتX
نسل چهار

میتی، سلطان جاده ها!!!

سلام و درود...

یاخچی سیز؟

خوش می گذره؟

...

شرمنده! من بیر ذره لهجه ام قاطی پاتی شده، کمی شیش وورورام!!!

...

هامه چی از پنج شنبه شروع شد. پسرعمه ام زه زد گفت: گلیسوز بریم سرعین؟! منیم ددم دا گفت که آخه ما اونقدر تجربه یوخیمیز که با ماشین بریم شهرستان... بابای من بگو، پسرعمه ام بگو، بابای من بگو، پسر عمه ام بگو تا اینکه دده ام راضی اولدو که بریم شمال و از اون ور گداخ آذربایجانا!!!

 بیز دا ماشین رو بردیم مکانیکی و تا ساعات 2 شب علاف اولدوخ! ساعت 2 دا یاتتیخ و صوبح(!) ساعت 4 راه افتادیم! پسرعمه ام گول، اِو لری اون طرف تهران بود و بیز این ور! کرج دا قرار گویدوخ و راه افتادیم. اولش خیلی خوبی دی! نه استرسی نه گورخماخی و نه هیچ چی! ولی بیر ذره که گددیخ، افتادیم جاده "قزورین-رشت" و کمی استرس چوخالدی!!! رشت ده، برای ناهار و دستشویی نگه داشتیم و دیدیم "یوخ! اولماز! هوا چوخ شرجی دی و نمی شه نفس کشید. گاز ماشین رو توتتوخ و رفتیم انزلی.. ناهاری یددیخ و گددیخ تالش آ! شب اولی تالش دا گالدیخ!

 شنبه صبح بعد از بیر ذره استراحت، تصمیم توتتوخ که بریم آستارا و از اون طرف اردَبیل و گردنه حیران و او طرف دَه دولاناخ! تالش رو به مقصد آستارا ترک الدیک و رفتیم آستارا و بازار مرزی با روسیه! هامی تهرانی جنس لری به اسم روسیه مردما وریردیلر و مردم که مث چی، می خریدن... آستارا دان سورا رفتیم سمت اردبیل و گردنه حیران... یه جاده 10 متری با دره ای ترسناک ولی چوخ قشه! من دا بی تجربه ای دیم و بیر دفعه دا ماشینی خاموش الدیم!

 با هر دردسری که بید(!)، رفتیم سرعین و شب رسیدیم سرعین... عجب ترافیکی ایدی! تهران نان بدتر!!! بیر اِو اجاره کردیم و رفتیم "مجتمع آبدرمانی گاومیش گلی"! عجب جای مسخره ای بود... خر تو خرِ محض! سگ شیرجه می زد، گربه، بازی می کرد!!! داستانی بود... بی خیال شدیم و گددیخ اوز اِویمیز! ترانه مادری نی باخدوخ و خوابیدیم... صوبح(!) دوباره آبگرم اَ گددیخ و این دفه مجتمع نمی دونم چی چی بود که بلیطش "بشِ" (پنج) برابر قبلی بود و امکاناتش شونصد برابر بیشتر! کلی حال کردیم و رفتیم سراغ "ویلا دره"...

 ویلا دره دا، بیر کَت بود که چوخ سرسبز و قشه بود! ناهاری اوردا خوردیم و شب گددیخ بازارا و شب بعد از ترانه مادری، یاتتیخ!!! دوشنبه صبح دا ساعات 5 راه افتادیم به سمت تهران... هوا بس ناجوانمردانه سُوخ بود و آدام یخ ووروردی!!! رفتیم اردبیل و اونجا هوا دیگه سر نبود، یخ بود!!! ملت همه کاپشن و کت و ... داشتند و ما با آستین کوتاه دهنمون سرویس اولدی!!! سریع گددیخ به سمت میانه و هوا کمی بهتر شد ولی جاده... ییهو جاده خاکی شد و (اینجا به علت اهمیت قضیه همش فارسیه!!!) و شبی های تند و بدون محافظ و با کامیون هایی که از روبرو می اومدن... شیب 25-30 درجه بیشتر شد و منِ بی تجربه ترمز رو بد گرفتم و ... لنت داغ کرد! از لاستیک دود بود که می زد بیرون! دست و پام رو گم کردم و داشتم می مردم... پسرعمه ام که پشت سرمون بود گفت بزنیم کنار تا ماشین سرد شه و کمی آروم بشیم و بعد ادامه بدیم. ما هم 1 ساعتی استراحت کردیم و کمی آروم شدیم و راه افتادیم و خوشبختانه از اونجا به بعد جاده درست شد و افتادیم اتوبان زنجان-تهران!

 اتوبان رو هم گازش رو گرفتیم و امدیم تهران و دیشب ساعت 9 رسیدیم به ترافیک آزادی و دوباره همه دغدغه های شهری و مصیبت ها و بدبختی ها شروع شد...

 پ.ن اول: احمدرضا و پویان! چه وضعشه؟ هوائه شهرتون داره؟ خیلی ستم بود!!!

پ.ن دوم: سارا و هدیه! اول تصمیم بود بیاییم اون ور (مازندران) بعد بریم اردبیل ولی تصمیم عوض شد!

پ.ن سوم: هادی جون! اگر تنها بودیم حتما می اومدیم تبریز ولی با پسرعمه ام اینا نمی شد. حیف!

پ.ن چهارم: حسین جون! رفتن به سرعین هم از اردبیل رد شدیم و برگشتنی هم... ولی تو تالش به ما گفتن اردبیل شاید راحت خونه پیدا نکنید، به همین علت موندیم تو سرعین. ولی دیگه دستم راه افتاد، ایشالا خودم تنها میام اون ور!!!

پ.ن پنجم: صورتی جون! شهرتون فقط بنزین زدیم و آب معدنی خریدیم! اگر قرار بود توقفق کنیم حتما می اومدم می دیدمت!!! (چه پر رو شدم؟!)

پ.ن ششم: دوستان! من زنده ام... داش میتی سلطان جاده ها شد!!! پیرهن طلایی ها رو که به دوچرخه سوار ها میدن رو قراره به من هم بدن!!!

پ.ن هفتم: تا بعد...   

 

 

!! تایپ شده به وسیله مهدی | 15:22 | سه شنبه 29 مرداد1387 •

1 ... 2 ... 3 ... تمام

1. همشهری جوان توقیف شد، برگ زرین دیگری از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی!

 

بُعد اول قضیه بیکار شدن و پراکنده شدن 50-60 و یا تعداد بیشتری نویسنده و خبرنگار خواهد بود که واقعا دردناکه... اینکه چقدر راحت تعداد زیادی بیکار می شوند، واقعا تاسف برانگیزه و به همین راحتی نباید از کنارش گذشت.

 

بُعد دوم بی توجهی به هزاران و شاید ده ها هزار خواننده و طرفدار مجله است که واقعا چیزی جز بی توجهی مسئولین نسبت به مردم رو نشان نمی دهد. شاید بر همگان واضح و مبرهن باشد که این تعطیلی جز کینه جویی از دکتر قالیباف را نشان نمی دهد. کینه جویی ای که با تعطیلی همشهری عصر شروع شد و احتمالا تا تعطیلی روزنامه همشهری ادامه پیدا خواهد کرد.

 

2. مرگ چقدر نزدیکه... همین جاست... آره... همین جا...

 

دیروز همسایه روبرویی ما (جوانکی 19 ساله) به علت پرت شدن از بالای ساختمانی که مشغول کار در کارگاه آسانسور آن بود، فوت کرد. خیلی راحت... خیلی ساده و... و خیلی تاسف برانگیز...

 

از دیروز توی شوک هستم. توی شوکِ اینکه چقدر راحت میشه مرد و چقدر راحت میشه از بین رفت... اینکه چقدر غافل از مرگ ایم... اینکه ... اینکه خیلی چیزها...

 

فعلا چیزی نمی تونم بنویسم... فقط ناراحتم و کمی عصبی! ناراحتم از اینکه دوستم فقط 2 روز بود کارت پایان خدمتش اومده بود و چقدر آرزو داشت و چقدر...

 

3. مدرک جعلی کردان، نشان دهنده مدیریت و انتخاب های دقیق و به جای دکتر محمود احمدی نژاد!!!

 

تقریبا همه قبول کردند... همه اعتراف کردند و همه گفتند: مدرک کردان (وزیر کشور) جعلی است. واقعا جالبه ها!

اینکه یک نفر با مدرک جعلی به وزارت کشور برسه و آب از آب تکون نخوره!

اینکه رییس جمهور مملکت به مدرک دکترا بگه "کاغذ پاره"!

اینکه صادق زیبا کلام(نماینده سابق مجلس و استاد دانشکده علوم سیاسی دانشگاه تهران) توی شبکه صدای آمریکا از این قضیه دفاع کنه!

اینکه سایت "الف" به خاطر درج نامه دانشگاه آکسفورد مبنی بر جعی بودن مدرک آقای کردان، توقیف بشه!

اینکه...

واقعا جالبه!

 

پ.ن اول: اجباری میشیم "چلچراغی"...

پ.ن وسط: شاعر میگه:

قطره  به دریا می رسه

پاییز  به یلدا  می رسه

به گوش دنیا  می رسه

مجنون به لیلا می رسه

پ.ن ماقبل آخر: در مورد رنگی نوشتن نظر بدید! خوبه یا بد؟

پ.ن آخر: ه.ج رفت ... 3*4 رفت ... فردا پس فردا هم ترانه مادری میره! آخه!!!   

!! تایپ شده به وسیله مهدی | 14:24 | پنجشنبه 24 مرداد1387 •

سلام...

 

 سلامی به گرمای تابستان های بدون کولر!

سلامی به سردی زمستان های بدون بوخر!*

 

سلامی به روشنایی آفتاب کله ی ظهر!

سلامی به تاریکی شب های بدون نور!

 

سلامی به شلوغی عصرهای نزدیک شب!

سلامی به  خلوتی صبح های نزدیک شب!

 

سلامی به صمیمیت مجری های رادیو!

سلامی به خجالتی مجری های تلویو!*

 

سلامی به هیجان یورو 2008!

سلامی به کسالت لیگ ایران فصل 87- 88 !

 

*: بنا به مصلحت بنده، "بخاری" به "بوخر" و "تلویزیون" به "تلویو" تبدیل شدند! سوال نفرمایید!!! حتی شما دوست عزیز!

 

سلام...

 

اصولا هر رفتی یه برگشتی داره و هر خداحافظی ای یه سلامی!!!

این سلام هم قرار نبوده سلام اول من بوده باشه! چه معنی داره هر سلامی، سلام اول باشه؟! اصلا فکر کنید این سلام، سلام آخر من هستش! سلام آخر هم نباشه، سلام اول نیست! آقا اصلا چیکار داری؟ سلام، سلامه دیگه! مهم جواب سلامشه که واجبه!!!

 

اینجا (خونه امون رو نمیگم، این وبلاگ رو میگم) خونه ی اولم نیست، دومی هم نیست، سومی هم نیست، کل یوم جزو خونه های اولیه ی من نیست ولی بالاخره خونه ی منه... احترامش واجبه! تا اطلاع ثانوی اومدیم این خونه تا ببینم بعدا خدا چی می خواد... یه دفه دیدی خدا خواست، زد و فردا تصادف کردیم و مردیم و یه وجب جا شد خونه ی ابدی امون! (چه غمناک شد! آخه!)

 

دیدم تحمل دوری من برای دوستان قدیمی، سخت و در برخی موارد غیر قابل تحمله، گفتم برگردم و خیل عظیم طرفداران و دوستداران و محبوبان و سینه چاکان و... رو از غم و دپرسیّت نجات بدم!

 

شاید برای بعضی ها و البته شاید خیلی ها این سوال پیش بیاد که چه کاریه؟ تو همون خونه قبلی مردم رو از غم و دپرسیّت نجات می دادی و اینقدر همه رو تو دردسر نمی انداختی...

خب من هم میگم مرض نداشتم که! حتما دلیل داشتم...

دلیلش رو هم اونجا نمی شد گفت و اینجا می شه گفت!

 

اصولا و دقیقا من به خونده شدن مطالب و نوشته های وبلاگم توسط افراد حقیقی و حقوقی که 24 ساعته دارم باهاشون زندگی می کنم کمی تا قسمتی حساسم و دوس ندارم خونواده و فامیل و دوست هام نوشته هام رو بخونن... این شد که تصمیم گرفتم ییهویی اون قبلی که دیگه نمی خوام اسمش رو بیارم، رو تعطیل کردم و اومدم اینجا...

 

اما داستان مطلب آخر...

 

بالاخره برای پیچوندن سیل عظیمی از دوستان و فوامیل و همچنین خونواده که با پررویی تمام مطالب و کامنت های بنده رو دنبال می کردند، باید فکری صورت می گرفت... هر کسی می پرسید که "چرا وبلاگت رو تعطیل کردی؟" و فلان و میثال، بهش می گفتم "کامل دلایلم رو نوشتم." و اینجوری از شرشون خلاص می شدم.

متاسفانه چند وقت اخیر هم در دانشگاه نسبت به مطالب سیاسی وبلاگ حساس شده بودند و هم در خانه نسبت به مطالب شخصی حساسیت به وجود آمده بود، این شد که اینجوری شد!!!

 

البته دلایل مبتنی بر عوض شدن خودم و تغییرات روحی و روانی و عوض شدن دغدغه ها، واقعکی بوده اند و در عوض شدن وبلاگ بی تاثیر نبوده! این چند خط بالا هم اصلا توجیه رفت و برگشتم نیست... عین واقعیته! باور کنید!... خواهش میکنم باور کنید... تو رو خدا!... جون من!... باور کنید!

 

من همون اولش هم تابلو بود، وبلاگ تعطیل کن نیستم! این آخری ها نوشته بودم که "تمام نمی شوم شبی، هستم حالا حالا ها!!!" باور نکردید... مگه میشه آدم روزی 1 ساعت بیاد نت و وبلاگ نداشته باشه؟ نه؟ مگه میشه؟!

 

برای اون دسته از بینندگانی که از همکنون به جمع طرفداران و سینه چاکان این وبلاگ اضافه شدن هم باید عرض کنم که ان شا الله نوشته های این وبلاگ ربطی به وبلاگ قبلی نخواهد داشت و فقط این یکی از دستمون در رفت، شرمنده!!!

 

پ.ن اول: حالا خودم شدم... خودِ خودم!!!

پ.ن وسط: من همونی نیستم که بودم، تو چرا داری عوض میشی؟!

پ.ن ماقبل آخر: مطلب آخر اون ور هم واقعی بود و هم غیر واقعی... هر کسی هر طور دوست داره برداشت کنه!

پ.ن آخر: با من همراه باشید...  

!! تایپ شده به وسیله مهدی | 13:49 | سه شنبه 22 مرداد1387 •