دو تا داستان کوتاه درباره خدا!
خدا با لبخندی مهرآمیز به من گفت: "آهای! دوست داری برای یک مدت خدا باشی و دنیا را برانی؟!"
گفتم:
"البته! به امتحانش می ارزد!
کجا باید بنشینم؟
چقدر باید بگیرم؟
کی وقت ناهار است؟
چه موقع کار را تعطیل کنم؟"
خدا گفت:"سکان را بده به من! فکر کنم هنوز آماده نیستی!"
شل سیلور استاین
...
کودک زمزمه کرد :"خدایا! با من حرف بزن."
و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.
کودک نشنید.
فریاد کشید:"خدایا! با من حرف بزن."
صدای آسمان غرومبی آمد.
اما کودک باز گوش نکرد.
به دور و برش نگاه کرد و گفت:
"خدایا! بگذار تو را ببینم."
ستاره ای درخشید ولی کودک ندید.
فریاد کشید:"خدایا معجزه کن."
نوزادی چشم به جهان گشود ولی کودک ندید.
از سر نا امیدی گریه سر داد:
"خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی؟"
خدا پایین آمد و بر سر کودک دستی کشید.
اما کودک دنبال یک پروانه کرد.
او هیچ در نیافت و از آنجا دور شد.
راویندارا کومار کرنانی
پ.ن اول: خدایا! اونقدر باهات حرف دارم و درد و دل دارم که 3 تا شب تا صبح هم برای حرف هام کمه... نمی شد شب های قدر بیشتر می شد؟!
پ.ن دوم: چه احساس عجیبی! دوست داشتن کسی که نباید دوستش داشته باشی هم مزه ی خاص خودش رو داره!!!
پ.ن ماقبل آخر:
- چرا هیچوقت ساعت نمی اندازی دستت؟
- تو این مملکت زمان اونقدر ارزش نداره که بخواهی واسش ساعت بخری!
پ.ن آخر: تو اون لحظه ای که بیشتر از همیشه به خدا نزدیک شدی، من رو فراموش نکن... التماس دعا!

