تبليغاتX
نسل چهار

دو تا داستان کوتاه درباره خدا!

 خدا با لبخندی مهرآمیز به من گفت: "آهای! دوست داری برای یک مدت خدا باشی و دنیا را برانی؟!"

گفتم:

"البته! به امتحانش می ارزد!

کجا باید بنشینم؟

چقدر باید بگیرم؟

کی وقت ناهار است؟

چه موقع کار را تعطیل کنم؟"

خدا گفت:"سکان را بده به من! فکر کنم هنوز آماده نیستی!"

 شل سیلور استاین

 ...

 کودک زمزمه کرد :"خدایا! با من حرف بزن."

و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.

کودک نشنید.

فریاد کشید:"خدایا! با من حرف بزن."

صدای آسمان غرومبی آمد.

اما کودک باز گوش نکرد.

به دور و برش نگاه کرد و گفت:

"خدایا! بگذار تو را ببینم."

ستاره ای درخشید ولی کودک ندید.

فریاد کشید:"خدایا معجزه کن."

نوزادی چشم به جهان گشود ولی کودک ندید.

از سر نا امیدی گریه سر داد:

"خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی؟"

خدا پایین آمد و بر سر کودک دستی کشید.

اما کودک دنبال یک پروانه کرد.

او هیچ در نیافت و از آنجا دور شد.

 راویندارا کومار کرنانی

 

پ.ن اول: خدایا! اونقدر باهات حرف دارم و درد و دل دارم که 3 تا شب تا صبح هم برای حرف هام کمه... نمی شد شب های قدر بیشتر می شد؟!

پ.ن دوم: چه احساس عجیبی! دوست داشتن کسی که نباید دوستش داشته باشی هم مزه ی خاص خودش رو داره!!!

 پ.ن ماقبل آخر:

- چرا هیچوقت ساعت نمی اندازی دستت؟

- تو این مملکت زمان اونقدر ارزش نداره که بخواهی واسش ساعت بخری!

 پ.ن آخر: تو اون لحظه ای که بیشتر از همیشه به خدا نزدیک شدی، من رو فراموش نکن... التماس دعا!

 

!! تایپ شده به وسیله مهدی | 21:56 | جمعه 29 شهریور1387 •