تبليغاتX
نسل چهار

ابراز وجود!

زنده ام!

دیگه بعد از ۱۹ سال یللی تللی، یه بار آدم شدیم و داریم درس میخ ونیم شما نمی ذارید!!!

...

وقتم خیلی کمه! ولی سعی می کنم بیام بهتون سر بزنم...

مرسی از لطف اتون!

 

!! تایپ شده به وسیله مهدی | 8:53 | پنجشنبه 2 آبان1387 •

کوتاه محض اطلاع!

در راستای این که خیلی بد دوره و زمونه ای شده و وقت در مملکت کمیاب شده به حدی که علی آبادی فقط ۴۰ درصد وقتش رو می ذاره رو فوتبال، من هم وقتم کم شده و فقط درصد کمنی رو می ذارم رو وبلاگ...

بالاخره بچه درسخونی گفتن و ...!!!

پ.ن اول: این هفته فشرده شده بود... از هفته دیگه درست میشه! تحمل کنید!

پ.ن دوم: غالب خرابه، این پ.ن دوم ها رو نشون میده! دیگه حال نمیده!!!

پ.ن ماقبل آخر: خیلی حرف دارم بمونه واسه یه روز دیگه!

پ.ن آخر: نمی خوام... نمی خوام... نمی خوام!

!! تایپ شده به وسیله مهدی | 17:20 | شنبه 13 مهر1387 •

سه کلوم حرف ناحساب!

سلام...

 1.آقا چه وضعیه؟

پیام نوری گفتن... روزانه ای گفتن... شبانه ای گفتن... آزادی گفتن... غیرانتفاعی ای گفتن... آیین نامه ای نوشتن... فرقی گذاشتن...و...

اینجوری که نمی شه! مسخره اش رو درآوردن...

چی شده؟

چی می خواستی بشه؟

خیلی از دانشگاه خوشمون می اومد، هفت روز هفته صب تا شب واسمون کلاس بریدن، یعنی گذاشتن! نامردا یه نیم روز هم استراحت ندادن... یکشنبه صبح تا پنج شنبه شب، یک کله، یعنی یه ریز، کلاس گذاشتن.

آخه این چه وضعشه؟ کجای این پیام نوره؟ کجا گفتن به پیام نوری ها اینقدر فشار بیارید؟ مگه آیین نامه ندارن؟

آقای پ.ب! شما مگه از قوانین پیام نور که میگه کلاس ها در 80 درصد ساعات پیشنهادی برگزار میشه اطلاع ندارید؟ چطور برای مقدمات طراحی 204 ساعت کلاس تعبیه کردین؟ ها؟ چطور؟

 

...

 

2.آقا دمتون گرم!

پیام نور ... روزانه ... شبانه ... آزاد ... غیرانتفاعی نداره که! آیین نامه مایین نامه نداره که! فرق چیه؟

اصلا درستش هم همینه! دستشون درد نکنه!

چی شده؟

همونی شده که باید می شده دیگه!

با نظر پروردگار و لطف حق تعالی، برنامه کلاس ها اومد و کلاس هامون شد: هر روز!!! بدون استراحت و بی وقفه میریم دانشگاه! یکشنبه و دوشنبه و... تا پنج شنبه از ساعت 8 تا 18 کلاس برداشتم! همونجوری که می خواستم!

اصلا همه جا باید اینجوری باشه! پیام نور با بقیه جاها چه فرقی می کنه؟ مگه پیام نوری ها چه کردند که حقشون هی پایمال میشه؟

آقای پ.ب! دستتون درد نکنه. ان شا الله دیگر روسای واحد های پیام نور هم مثل شما اینطور برنامه ریزی می کردند تا اجانب(!) هی نگند که پیام نور کلاس نداره و دانشجوهاش علاف اند و فلان و مثال. احسنت... 204 ساعت چیه؟ مقدمات طراحی 400-500 ساعت کلاس نیاز داره!!!

 

...

 

3. تموم شد...

بعد از سال ها انتظار، برنامه امون اومد و طبق پیش بینی ها، کلاس هام 5 روز در هفته شد! حرف دلم هم این بخش دومه... اون بخش اول رو زیاد جدی نگیرید!!!

 

پ.ن اول:

با دوست عشق زیباست

با یار بیقراری

از دوست درد ماند و

از یار یادگاری

 

پ.ن دوم: از رضا صادقی پرسیدن: "چرا همه اهنگ و ترانه هات در مورد عشق زمینیه؟" گفت: "از عشق زمینی باید به عشق الهی رسید."

متاسفانه این قانون به ما که رسید خراب شده!!! انگار خدا فعلا قهر کرده!!! عب نداره... ما صبرمون زیاده!

 

پ.ن ماقبل آخر: سرم خیلی شلوغه و وقت بسیار کم!

همه بدقولی هام و بی وفایی هام رو ببخشید. مخصوصا: لیلا وزینی، حسین جعفریان، هادی نجاتی، مریم(صدای پای آب)، بهاره، م.ا.چ و...

 

پ.ن آخر: من حالم خوب است اما تو باور نکن!

!! تایپ شده به وسیله مهدی | 13:24 | دوشنبه 1 مهر1387 •

پارادوکس اعصاب خورد کن

1.تازگی ها سعی می کنم بیشتر بخونم تا بنویسم...

سعی می کنم بیشتر گوش کنم تا حرف بزنم...

سعی می کنم کاری کنم که نباید بکنم ولی باید بکنم!

خیلی عوض شدم...

از این عوض شدن هم راضی ام و هم ناراضی...

هم خوشحالم و هم ناراحت...

هم احساس بزرگی می کنم و هم احساس کوچیکی...

هم دوست دارم و هم دوست ندارم...

...

2. زندگی ام پر شده از تناقض های بالا...

پر شده از کارهایی که هم باید بکنم و هم نباید بکنم...

پر شده از چیزهایی که هم باید دوستشون داشته باشم و هم نه...

پر شده از اتفاق هایی که هم نباید بیفته و هم اگر بیفته خوب میشه!

زندگی ام شده یه پارادوکس اعصاب خورد کن...

یه بلاتکلیفی عذاب آور... یه گیجی... یه منگی... یه دیوونه بازی ای که دست خودت نیست!... یه آواره گی... یه حس غریب...

...

3. بعضی وقت ها، بعضی اتفاق ها، کارهایی با آدم می کنه که آدم خودش هم نمی فهمه چه اتفاقی افتاده. فقط بعد از یه مدت می فهمه که نباید اون اتفاق می افتاده، ولی حیف که دیر به اون نتیجه می رسه...خیلی دیر!

خیلی سخته که بفهمی اشتباه می کردی و یه مدت طولانی به اشتباهت اصرار می کردی! فقط این وسط آدم خیلی زورش میاد تاوان اون اشتباهش رو بده! مخصوصا وقتی رگه های اون اشتباه هنوز تو وجودش جریان داشته باشه!

...

پ.ن اول:

می دونم برات عجیبه

این همه اصرار و خواهش

این همه خواستن دستات

بدون حتی نوازش

 می دونم که خنده داره

واسه تو گریه ی دردم

می گذری از من و میری

اما باز من برمیگردم

 می دونم برات عجبیه

من با اون همه غرورم

پیش همه ی بدی هام

چه جوری بازم صبورم

 می دونم واست سواله

که چرا پیشت حقیرم

دور میشی من رو نبینی

باز سراغت رو میگیرم

 می دونی چرا همیشه

من بدهکار تو میشم

وقتی نیستی هم یه جوری

با خیالت راضی میشم

 می دونی واسه چی از تو

بد می بینم و می خندم

تا نبینی گریه هام رو

هر دو چشمام رو می بندم

 چاره ای جز این ندارم

آخه خون شدی تو رگ هام

می میرم اگه نباشی

بی تو من بدجوری تنهام

می دونم یه روز می فهمی

روزی که دنیا رو گشتی

من چه جوری تو رو خواستم

تو چه جور ازم گذشتی

 

پ.ن دوم:

همه ی تناقض های این آپ رو ببخشید... دست خودم نبود... این دفعه قلبم می نوشت نه دستم!!!

 

پ.ن ماقبل آخر:

همیشه یه پ.ن دومی هست که... هر کسی نمی بینتشون!

 

پ.ن آخر:

کاملا به این نتیجه رسیدم که "همیشه پای یک زن(دختر) در میان است!"     

!! تایپ شده به وسیله مهدی | 1:27 | جمعه 22 شهریور1387 •

نوستالوژی کنکور!

 دقیقا پارسال همین موقع ها بود. 11 شهریور، ساعت 8.23 دقیقه صبح…

سایت سازمان سنجش…نام: مهدی… نام خانوادگی:صالح پور… شماره شناسنامه: ***… شماره داوطلبی: *** و … اینتر!

کاملا آماده چنین نتیجه ای بودم… عاشق شهر پرند بودم و از اون طرف ترجیح میدادم پیام نور نزدیک باشم تا روزانه و شبانه شهرستان… پرند هم با تهران نیم ساعت بیشتر فاصله نداشت و من به آرزوم رسیده بودم… خیلی ها گفتن نرو و خوب نیست و... ولی من راضی بودم... با رتبه ای که من بدست آورده بودم، این راضی کننده بود.

"مهندسی معماری، پیام نور استان تهران - واحد پرند"

الان یکسال گذشته…

یادآوری روزهای یکسال گذشته هم خوشحال کننده است و هم ناراحت کننده...

خوشحال کننده است چون دوست های دانشگاهم بهترین دوست های عمرم بودند (و هستند!) و ناراحت کننده است چون اتفاقات نه چندان جالبی افتاد که می تونست نیفته یا دیرتر بیفته!

بی خیال!

موقع ثبت نام رو کاملا یادمه...

دقیقا روزی که حرف ص باید برای ثبت نام می رفت، امتحان عملی گواهینامه ام بود! 31 شهریور!!! کله صبح با استرس رفتم آموزشگاه رانندگی و رد شدم(!) و بعد دست از پا دراز تر رفتم پرند!!!

با همه چیز دانشگاه قبلا آشنا بودم (خواهرم توی دانشگاه آزاد پرند درس می خوند و من 6-7 باری پرند رفته بودم.) ولی بچه ها همه شوکه شده بودند... کمتر پیام نوری این شکلی پیدا می شد و همه با وارد شدن به دانشگاه دیدشون نسبت به پیام نور عوض می شد.(البته مثبت می شد نه منفی!)

12 مهر اولین روز درسی دانشگاه بود...

خاطراتش رو پارسال نوشتم... ماشین خراب شد و به زور رسیدم...

هی...

چه روزهایی بود. چقدر نسبت به اون موقع عوض شدم و چقدر بزرگتر شدم. چقدر تجربه کسب کردم و چقدر جوونی کردم!!!

بازم بی خیال...

 

پ.ن اول: پنج شنبه دیگه ترم 3 شروع میشه...

بریم دانشگاه ببینیم این ورودی جدید ها (وی جی (VJ) ها!) چه وضعی دارند؟

ما که با 10-15 هزار رفته بودیم، حال و روزمون اینه! ببینیم این 20-25 هزاری ها چه می کنند!!!

پ.ن دوم: خدا بگم چی کارت نکنه! حالا نمی شد پیام نور پرند نمی بودی و این داستان ها پیش نمی اومد؟!

پ.ن ماقبل آخر: روز انتشار اولین شماره نشریه فکر کنم بهترین روز دانشگاهی ام بود... اول مهر هم قراره شماره سوم بیاد... دعا کنید توقیف موقیف نشه!!!

پ.ن آخر: دوستان تازه واردی که امروز و جمعه تکلیفتون مشخص میشه! تا می تونید از ترم 1 و 2 لذت ببرید! چون از ترم 3 درس خوندن ها شروع میشه و دیگه دانشگاه مثل سال اول حال نمیده! گفتم که بعدا مثل من حسرت نخورید!!!

پ.ن ویژه : تبریک به همه دوستانی که امسال در رشته دلخواه و یا غیردلخواه اشان قبول شدند...

!! تایپ شده به وسیله مهدی | 23:51 | جمعه 15 شهریور1387 •

1 ... 2 ... 3 ... تمام

1. همشهری جوان توقیف شد، برگ زرین دیگری از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی!

 

بُعد اول قضیه بیکار شدن و پراکنده شدن 50-60 و یا تعداد بیشتری نویسنده و خبرنگار خواهد بود که واقعا دردناکه... اینکه چقدر راحت تعداد زیادی بیکار می شوند، واقعا تاسف برانگیزه و به همین راحتی نباید از کنارش گذشت.

 

بُعد دوم بی توجهی به هزاران و شاید ده ها هزار خواننده و طرفدار مجله است که واقعا چیزی جز بی توجهی مسئولین نسبت به مردم رو نشان نمی دهد. شاید بر همگان واضح و مبرهن باشد که این تعطیلی جز کینه جویی از دکتر قالیباف را نشان نمی دهد. کینه جویی ای که با تعطیلی همشهری عصر شروع شد و احتمالا تا تعطیلی روزنامه همشهری ادامه پیدا خواهد کرد.

 

2. مرگ چقدر نزدیکه... همین جاست... آره... همین جا...

 

دیروز همسایه روبرویی ما (جوانکی 19 ساله) به علت پرت شدن از بالای ساختمانی که مشغول کار در کارگاه آسانسور آن بود، فوت کرد. خیلی راحت... خیلی ساده و... و خیلی تاسف برانگیز...

 

از دیروز توی شوک هستم. توی شوکِ اینکه چقدر راحت میشه مرد و چقدر راحت میشه از بین رفت... اینکه چقدر غافل از مرگ ایم... اینکه ... اینکه خیلی چیزها...

 

فعلا چیزی نمی تونم بنویسم... فقط ناراحتم و کمی عصبی! ناراحتم از اینکه دوستم فقط 2 روز بود کارت پایان خدمتش اومده بود و چقدر آرزو داشت و چقدر...

 

3. مدرک جعلی کردان، نشان دهنده مدیریت و انتخاب های دقیق و به جای دکتر محمود احمدی نژاد!!!

 

تقریبا همه قبول کردند... همه اعتراف کردند و همه گفتند: مدرک کردان (وزیر کشور) جعلی است. واقعا جالبه ها!

اینکه یک نفر با مدرک جعلی به وزارت کشور برسه و آب از آب تکون نخوره!

اینکه رییس جمهور مملکت به مدرک دکترا بگه "کاغذ پاره"!

اینکه صادق زیبا کلام(نماینده سابق مجلس و استاد دانشکده علوم سیاسی دانشگاه تهران) توی شبکه صدای آمریکا از این قضیه دفاع کنه!

اینکه سایت "الف" به خاطر درج نامه دانشگاه آکسفورد مبنی بر جعی بودن مدرک آقای کردان، توقیف بشه!

اینکه...

واقعا جالبه!

 

پ.ن اول: اجباری میشیم "چلچراغی"...

پ.ن وسط: شاعر میگه:

قطره  به دریا می رسه

پاییز  به یلدا  می رسه

به گوش دنیا  می رسه

مجنون به لیلا می رسه

پ.ن ماقبل آخر: در مورد رنگی نوشتن نظر بدید! خوبه یا بد؟

پ.ن آخر: ه.ج رفت ... 3*4 رفت ... فردا پس فردا هم ترانه مادری میره! آخه!!!   

!! تایپ شده به وسیله مهدی | 14:24 | پنجشنبه 24 مرداد1387 •