تبليغاتX
نسل چهار

این روزها همه انعکاس می خوانند شما چطور؟!

http://www.enekaass.blogfa.com

!! تایپ شده به وسیله مهدی | 13:14 | دوشنبه 9 دی1387

اطلاعیه

اطلاعیه مهم:

تا اطلاع ثانوی م.ص نداریم!

لطفا سوال نفرمایید! حتی شما دوست عزیز!

رونوشت به دوربرگردون و به همین سادگی و الک دولک!

!! تایپ شده به وسیله مهدی | 12:23 | یکشنبه 26 آبان1387

الک دولک به روز شد!
!! تایپ شده به وسیله مهدی | 13:36 | شنبه 6 مهر1387

صدای شیرین خدا...

9 ماهی می شد که برای پیاده روی، به پارک نیومده بود. درس و کار و مشکلات زندگی فرصت حتی روزی نیم ساعت قدم زدن توی پارک رو هم ازش گرفته بود. همیشه پیاده رویِ تنها، این فرصت رو بهش می داد تا کمی به زندگی اش و اطرافش بهتر فکر کنه. عاشق آرامش پارک و خش خش آرامش بخش برگ های روی درخت بود. اما این بار قصدش فقط فکر کردن به زندگی و آینده اش نبود، این دفعه از قبل تصمیم گرفته بود و توی پارک فقط دنبال اجرای تصمیمش بود.

صندلی سبز زیر درخت کج شده ی گوشه ی پارک، دنج ترین جا برای استراحت بود. نگاهش روی مردمی که خوشحال و خندان، از جلوش رد می شدند میخکوب می شد و به فکر فرو می رفت. به این فکر که چه بلایی سرش اومد که "امید"ی که خندون ترین پسر بین دوست هاش بود، اینجوری شده. بغضی گلوش رو فشار می داد و می خواست اشک هاش رو در بیاره ولی...

خاطرات مثل فیلم از جلوی چشم هاش رد می شدند. اول همون روزی که با غرور به دوست هاش گفت عمراً به خاطر یه نفر خنده از رو لب هاش بره رو یادش اومد و بعد روزی که نگاهش به نگاه یه نفر گره خورد رو یادش اومد و... دیگه نفهمید که چی شد. اشک هاش گونه هاش رو خیس کردند و دوباره اس ام اس های گوشی اش رو باز کرد: "قبول کن که ما از اول هم به درد هم دیگه نمی خوردیم." بازم باورش نمی شد، ولی واقعی بود. یک هفته ای می شد که با خودش کلنجار می رفت این قضیه رو هضم کنه ولی نمی تونست.

خیلی دوست داشت بدونه که چرا به درد هم نمی خوردن ولی... بحث فایده نداشت. یاد حرف های چند هفته پیش افتاد. همون بحث سه ساعته که آخرش با جمله "الان باید برم جایی و بعدا در این مورد صحبت می کنیم" تموم شد.

باز به فکر اجرای تصمیم بچه گونه اش افتاد... ترسی ته دلش اجازه نمی داد این کار رو بکنه و باز جنگ بین خیر و شر توی دلش، آشوبی درست کرد. توی دوراهی ای قرار گرفته بود که خودش خوب می دونست کدوم راه درسته، ولی یه مانعی نمی ذاشت اون راه رو انتخاب کنه...

زل زده بود به آبخوریِ روبروش و مردمی که بطری هاشون رو پر می کردند و می رفتند که صدایی اون رو از حال و هوای خودش بیرون آورد. پیرمردی آروم صداش کرد:

- آقا پسر...

- بله؟

- فکر کنم وقت اذان باشه... نمازخونه ی پارک کدوم طرفه؟

- از این طرف... یه کم برید جلوتر، کاملا مشخصه...

- مرسی جوون... خدا خیرت بده...

- خواهش می کنم...

...

چند دقیقه بعد صدای آروم و دورِ اذان فکرهای مسخره اش رو پاک کرد. یه دفعه یاد نوشته ی روی دیوار بزرگراه افتاد: تطمئن القلوب الا بذکر الله. به خودش اومد و دید چقدر نسبت به "امید" چند سال قبل از خدا دورتر شده. به یادش اومد که اون موقع اینقدر ناراحت نبود. علت همیشه خندون بودنش همین با خدا بودنش بود. به فکر یه آشتی افتاد... آشتی با خدا! به سمت نمازخونه ی پارک رفت. پیرمرد داشت وضو می گرفت و به داخل نمازخونه می رفت.

داخل نمازخونهد بعد از کلی درد و دل با خدا، داشت بیرون می اومد که صدای پیرمرد دوباره نظرش رو جلب کرد.

- چهره ات خیلی خندون و شاداب شد...تو که اینقدر زود با خدا آروم میگیری، چرا همش به حرف های شیطون گوش میکنی که قیافه ات رو اینقدر اخمو و ناراحت می کنه؟

- مرسی پدر جان... کاش همیشه خدا یه نفر مثل شما رو سر راهم قرار می داد تا اسیر شیطون نشم.

- این حرف رو نزن. یاد خدا همیشه هست، نیازی به واسطه هم نداره...

- بازم مرسی پدر جان... خیلی ازتون ممنونم...

...

 توی راهِ خونه یه اس ام اس نگاهش رو روی گوشی اش میخکوب کرد: "امید! خیلی سریع می خوام ببینمت، باید یه سوتفاهم رو با هم حل کنیم."

 

پ.ن اول و آخر: ندارد!!!

 

!! تایپ شده به وسیله مهدی | 17:44 | چهارشنبه 6 شهریور1387 •

میتی، سلطان جاده ها!!!

سلام و درود...

یاخچی سیز؟

خوش می گذره؟

...

شرمنده! من بیر ذره لهجه ام قاطی پاتی شده، کمی شیش وورورام!!!

...

هامه چی از پنج شنبه شروع شد. پسرعمه ام زه زد گفت: گلیسوز بریم سرعین؟! منیم ددم دا گفت که آخه ما اونقدر تجربه یوخیمیز که با ماشین بریم شهرستان... بابای من بگو، پسرعمه ام بگو، بابای من بگو، پسر عمه ام بگو تا اینکه دده ام راضی اولدو که بریم شمال و از اون ور گداخ آذربایجانا!!!

 بیز دا ماشین رو بردیم مکانیکی و تا ساعات 2 شب علاف اولدوخ! ساعت 2 دا یاتتیخ و صوبح(!) ساعت 4 راه افتادیم! پسرعمه ام گول، اِو لری اون طرف تهران بود و بیز این ور! کرج دا قرار گویدوخ و راه افتادیم. اولش خیلی خوبی دی! نه استرسی نه گورخماخی و نه هیچ چی! ولی بیر ذره که گددیخ، افتادیم جاده "قزورین-رشت" و کمی استرس چوخالدی!!! رشت ده، برای ناهار و دستشویی نگه داشتیم و دیدیم "یوخ! اولماز! هوا چوخ شرجی دی و نمی شه نفس کشید. گاز ماشین رو توتتوخ و رفتیم انزلی.. ناهاری یددیخ و گددیخ تالش آ! شب اولی تالش دا گالدیخ!

 شنبه صبح بعد از بیر ذره استراحت، تصمیم توتتوخ که بریم آستارا و از اون طرف اردَبیل و گردنه حیران و او طرف دَه دولاناخ! تالش رو به مقصد آستارا ترک الدیک و رفتیم آستارا و بازار مرزی با روسیه! هامی تهرانی جنس لری به اسم روسیه مردما وریردیلر و مردم که مث چی، می خریدن... آستارا دان سورا رفتیم سمت اردبیل و گردنه حیران... یه جاده 10 متری با دره ای ترسناک ولی چوخ قشه! من دا بی تجربه ای دیم و بیر دفعه دا ماشینی خاموش الدیم!

 با هر دردسری که بید(!)، رفتیم سرعین و شب رسیدیم سرعین... عجب ترافیکی ایدی! تهران نان بدتر!!! بیر اِو اجاره کردیم و رفتیم "مجتمع آبدرمانی گاومیش گلی"! عجب جای مسخره ای بود... خر تو خرِ محض! سگ شیرجه می زد، گربه، بازی می کرد!!! داستانی بود... بی خیال شدیم و گددیخ اوز اِویمیز! ترانه مادری نی باخدوخ و خوابیدیم... صوبح(!) دوباره آبگرم اَ گددیخ و این دفه مجتمع نمی دونم چی چی بود که بلیطش "بشِ" (پنج) برابر قبلی بود و امکاناتش شونصد برابر بیشتر! کلی حال کردیم و رفتیم سراغ "ویلا دره"...

 ویلا دره دا، بیر کَت بود که چوخ سرسبز و قشه بود! ناهاری اوردا خوردیم و شب گددیخ بازارا و شب بعد از ترانه مادری، یاتتیخ!!! دوشنبه صبح دا ساعات 5 راه افتادیم به سمت تهران... هوا بس ناجوانمردانه سُوخ بود و آدام یخ ووروردی!!! رفتیم اردبیل و اونجا هوا دیگه سر نبود، یخ بود!!! ملت همه کاپشن و کت و ... داشتند و ما با آستین کوتاه دهنمون سرویس اولدی!!! سریع گددیخ به سمت میانه و هوا کمی بهتر شد ولی جاده... ییهو جاده خاکی شد و (اینجا به علت اهمیت قضیه همش فارسیه!!!) و شبی های تند و بدون محافظ و با کامیون هایی که از روبرو می اومدن... شیب 25-30 درجه بیشتر شد و منِ بی تجربه ترمز رو بد گرفتم و ... لنت داغ کرد! از لاستیک دود بود که می زد بیرون! دست و پام رو گم کردم و داشتم می مردم... پسرعمه ام که پشت سرمون بود گفت بزنیم کنار تا ماشین سرد شه و کمی آروم بشیم و بعد ادامه بدیم. ما هم 1 ساعتی استراحت کردیم و کمی آروم شدیم و راه افتادیم و خوشبختانه از اونجا به بعد جاده درست شد و افتادیم اتوبان زنجان-تهران!

 اتوبان رو هم گازش رو گرفتیم و امدیم تهران و دیشب ساعت 9 رسیدیم به ترافیک آزادی و دوباره همه دغدغه های شهری و مصیبت ها و بدبختی ها شروع شد...

 پ.ن اول: احمدرضا و پویان! چه وضعشه؟ هوائه شهرتون داره؟ خیلی ستم بود!!!

پ.ن دوم: سارا و هدیه! اول تصمیم بود بیاییم اون ور (مازندران) بعد بریم اردبیل ولی تصمیم عوض شد!

پ.ن سوم: هادی جون! اگر تنها بودیم حتما می اومدیم تبریز ولی با پسرعمه ام اینا نمی شد. حیف!

پ.ن چهارم: حسین جون! رفتن به سرعین هم از اردبیل رد شدیم و برگشتنی هم... ولی تو تالش به ما گفتن اردبیل شاید راحت خونه پیدا نکنید، به همین علت موندیم تو سرعین. ولی دیگه دستم راه افتاد، ایشالا خودم تنها میام اون ور!!!

پ.ن پنجم: صورتی جون! شهرتون فقط بنزین زدیم و آب معدنی خریدیم! اگر قرار بود توقفق کنیم حتما می اومدم می دیدمت!!! (چه پر رو شدم؟!)

پ.ن ششم: دوستان! من زنده ام... داش میتی سلطان جاده ها شد!!! پیرهن طلایی ها رو که به دوچرخه سوار ها میدن رو قراره به من هم بدن!!!

پ.ن هفتم: تا بعد...   

 

 

!! تایپ شده به وسیله مهدی | 15:22 | سه شنبه 29 مرداد1387 •